اينجا ديگر نقطة بريدن از زندگي و «زدن» است. هدف روبهرويش است. يك لحظه چشمهايش را ميبندد. دخترش به طرف او ميدود. چشمهايش را باز ميكند تا اين تصوير پاك شود. بايد اين تصوير پاك شود. هدف روبهرويش است. قرآن كوچك را كه در جيب لباسش است از روي لباس لمس ميكند. به اسم خودش فكر ميكند: شهيد...
گربهاي كنار جوي نشسته و تكه استخوان و پوستي را ميدرد. چند لحظة ديگر بدنش چه شكلي خواهد بود؟ آب دهانش را قورت ميدهد. هدف روبهرويش است. دشمن همينجاست. او آمده كه استشهادي بزند. بيست كيلو موادي كه به خودش بسته منتظر فقط يك فشار كوچك به دكمه هستند تا عمل كنند. لحظة مرگ و زندگي همين الان است. اين لحظه زنده است و لحظة بعد متلاشي.
يك نفس عميق ميكشد. هنوز دستش فرمان مغز را براي فشار دكمه منتقل نكرده كه فرياد رانندة تاكسي بيدارش ميكند: «آهاي موتوري، جلوتو نگاه كن، مگه از جونت سير شدي.»
خيابان مطهري است و شلوغ. وقت دارد هم نگاهي به كتاب جهاد شهيد مطهري بيندازد هم عكس بزرگ «ريم الرياشي» را كه روي ديوار خروجي به اتوبان مدرس است خوب نگاه كند. عكسِ همان كسي كه شرح زندگياش را بعدتر در كتاب دختران زيتون1 در دست يك دختر استشهادي ايراني ميبيند. چند نفر در تهران سيزده ميليوني اين عكس را ديدهاند معلوم نيست؛ مادري كه در يك دست فرزندش و در دست ديگر اسلحهاي دارد. پسر كوچك گلولة خمپارهاي را در بغل گرفته و هردو سربند لاالهالاالله و محمد رسولالله بستهاند.

گزارش سال 1387